خداونداطلسی
« اِنّ اللهَ جَمیل و یُحِبّ الجَمال» خداوند زیباست و زیبایی را دوست می دارد . امام علی ع
پنجشنبه 6 مرداد 1390 :: نویسنده : ... نیاز

داستان آموزنده "جایزه" - www.RadsMs.com

 

جنایت کاری که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی

با لباس ژنده و پرگرد و خاک و دست و صورت کثیف،

خسته و کوفته ، به یک دهکده رسید.

چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود. او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد

و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد. اما بی پول بود.

بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدائی کند.

دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می کرد که به یکباره

پرتقالی را جلوی چمشش دید. بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد و….

پرتقال را از دست مرد میوه فروش گرفت.

میوه فروش گفت : بخور نوش جانت ، پول نمی خواهم

سه روز بعد آدمکش فراری باز در جلو دکه میوه فروش ظاهر شد.


این دفعه بی آنکه کلمه ای ادا کند ،صاحب دکه فوراً چند پرتقال را در دست او گذاشت،

فراری دهان خود را باز کرده گوئی میخواست چیزی بگوید،

ولی نهایتاً در سکوت پرتقال ها را خورد و با شتاب رفت.

آخر شب صاحب دکه وقتی که بساط خود را جمع می کرد،

صفحه اول یک روزنامه به چشمش خورد.

میوه فروش مات و متحیر شد وقتی که عکس توی روزنامه را شناخت.

عکس همان مردی بود که با لباسهای ژنده از او پرتقال مجانی میگرفت.

زیر عکس او با حروف درشت نوشته بودند قاتل فراری و برای کسی

که او را معرفی کند نیز مبلغی بعنوان جایزه تعیین کرده بودند.

میوه فروش بلافاصله شماره پلیس را گرفت.

پلیس ها چند روز متوالی در اطراف دکه در کمین بودند.

سه چهار روز بعد مرد جنایتکار دوباره در دکه میوه فروشی ظاهر شد،

با همان لباسی که در عکس روزنامه پوشیده بود .

او به اطراف نگاه کرد، گوئی متوجه وضعیت غیر عادی شده بود.

دکه دار و پلیس ها با کمال دقت جنایتکار فراری را زیر نظر داشتند.

او ناگهان ایستاد و چاقویش را از جیب بیرون آورده و به زمین انداخت

و با بالا نگهداشتن دو دست خود به راحتی وارد حلقه

محاصره پلیس شده و بدون هیچ مقاومتی دستگیر گردید.

موقعی که داشتند او را می بردند زیر گوش میوه فروش گفت :

” آن روزنامه را من پیش تو گذاشتم، برو پشتش را بخوان .

سپس لبخند زنان و با قیافه کاملاً راضی سوار ماشین پلیس شد.

میوه فروش با شتاب آن روزنامه را بیرون آورد و در صفحه پشتش،

چند سطر دست نویس را دید که نوشته بود :

من دیگر از فرار خسته شدم از پرتقالت متشکرم .

هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم میگرفتم،

نیکدلی تو بود که بر من تاثیر گذاشت .

بگذار جایزه پیدا کردن من ،جبران زحمات تو باشد.





نوع مطلب :
برچسب ها : داستان،
لینک های مرتبط :

جمعه 2 اردیبهشت 1390 :: نویسنده : ... نیاز



ادامه مطلب


نوع مطلب : دوستانه، 
برچسب ها : داستان،
لینک های مرتبط :

یکشنبه 19 دی 1389 :: نویسنده : ... نیاز
نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده می كرد. یك روز او با صاحبكارخود موضوع را در میان گذاشت. پس از روزهای طولانی و كار كردن و زحمت كشیدن، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا كردن زمان این استراحت می خواست تا او را از كار بازنشسته كنند.

صاحب كار او بسیار ناراحت شد و سعی كرد اورا منصرف كند، اما نجار بر حرفش و تصمیمی كه گرفته بود پافشاری كرد. سر انجام صاحب كار در حالی كه با تأسف با این درخواست موافقت می كرد، از او خواست تا به عنوان آخرین كار، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد. نجار در حالت رودربایستی، پذیرفت در حالی كه دلش چندان به این كار راضی نبود. پذیرفتن ساخت این خانه بر خلاف میل باطنی او صورت گرفته بود. برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه كرد و به سرعت و بی دقتی، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت، كاررا تمام كرد. سپس او صاحب كار را از اتمام كار باخبر كرد.

صاحب كار برای دریافت كلید این آخرین كار به آنجا آمد. زمان تحویل كلید، صاحب كار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ای است از طرف من به تو به خاطر سال های همكاری!

نجار یكه خورد و بسیار شرمنده شد.

در واقع اگر او می دانست كه خودش قرار است در این خانه ساكن شود، لوازم و مصالح بهتری برای ساخت آن به كار می برد و تمام مهارتی كه در كار داشت برای ساخت آن به كار می برد. یعنی كار را به صورت دیگری پیش می برد.



نتیجه اخلاقی: این داستان ماست. ما زندگیمان را می سازیم. هر روز می گذرد. گاهی ما كمترین توجهی به آنچه كه می سازیم نداریم، و ناگهان در زمانی در اثر اتفاق غیر مترقبه می فهمیم كه مجبوریم در همین ساخته ها زندگی كنیم. گرچه اگرچنین تصوری داشته باشیم، تمام سعی خود را برای ایمن كردن شرایط زندگی خود میكنیم ولی افسوس كه نمی دانیم كه چه زود فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم، ممكن نیست. ما نجار زندگی خود هستیم و روزها، چكشی هستند كه بر یك میخ از زندگی ما كوبیده می شود. یك تخته در آن جای می گیرد و یك دیوار برپا می شود.

مراقب سلامتی خانه ای كه برای زندگی خود می سازیم باشیم.




نوع مطلب : حکایت ها پند ها، 
برچسب ها : داستان،
لینک های مرتبط :

شنبه 6 آذر 1389 :: نویسنده : ... نیاز
چهارمین قاتل خداست......

پسرک بی قرار بود،می خواست بنویسه دوستش داره اما.......اما دستش می لرزید و قلم رو می انداخت.پسرک پریشون و تنها بود وباور نداشت دیگر دستانش خالی مانده...


کنج اتاق بود و گریه می کرد و چیکه چیکه آب می شد.به این فکر بود آیا فردا آفتابی هست؟یا نه.پنجره های شادی رو بسته بود و به تمام عمرش فکر می کرد.رو برگه های خیس از اشک می نوشت نامرد و گاهی اوقات می نوشت حلالی به تو تبریک میگم.خیلی بی قراری میکرد و هق هق گریه هاش و دل زدناش سكوت پر ستاره شب بهاری بهم میزد.

می نوشت ای بی احساس چرا رفتی؟چرا؟........

پسرك نوشت با دستانی سرد و لرزان ۴قاتل من را كشتند ،۴قاتل كه ۲نفر میدونستن اگه بخوان من میمیرم و خار میشم اما كارشون رو كردن...اما ۲نفر دگیه بی خبر بودن ،بی خبر از منی كه این حا بی قرار و عاشق با خاطرات زنده ام و نفسام هم نفس ابره نفس میكشم.اولین قاتل من دختری بود كه می خواستم كه به اون میگفتم خانومی كه تموم قلبم،احساساتم،وجودم،عمرم را به پاش گذاشتم اما با جا گذاشتن قلبم جواب منو داد......

دومین قاتل من دوست خانمیم بود كه بی خبر اومد و منو كشت و سومین قاتل رو به خانمیم معرفی كرد و در آخر.....

چهارمین قاتل خداست......

خدایی كه من همیشه به او توكل می كردم و همیشه به اون رو مرحم خودم میدونستم.حتی عشقمو با خدام قسمت كردم كه نگه ناشكرم اما این خدا با خانومیم منو بی قرار كردن.خار و پوچم كردن...دلی كه ساده دادم به سادگی به من شكسته پس دادن و اشك و بی تابی شبانه و هزار غم غصه به من دادن...حالا با كی دردودل كنم،خدا؟؟؟؟؟خدایی كه منو كشته؟؟؟خود خدا منو زیر شلاق غم و تنهایی زد و زندونیم كرد.خدا دیگه نه...........

من مردم به دست ۴قاتل امیدوارم شما مثل من نشید






نوع مطلب : حکایت ها پند ها، 
برچسب ها : داستان،
لینک های مرتبط :

دوست داشتن از عشق برتر است...






دوست داشتن از عشق برتر است... عشق جوششی یك جانبه است.

به معشوق نمی اندیشد كه كیست؟

اما دوست داشتن در روشنایی ریشه می بندد و در زیر نور، سبز می شود و رشد می كند و از این رو است كه همواره پس از آشنایی پدید می آید...

عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا كردن.

عشق بینایی را می گیرد و دوست داشتن می دهد.

عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن.

عشق غذا خوردن یک گرسنه است و دوست داشتن "همزبانی در سرزمین بیگانه یافتن"



نوع مطلب : دوستانه، 
برچسب ها : داستان،
لینک های مرتبط :



درباره وبلاگ


و نپرسیم که فواره ی اقبال کجاست؟

و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است؟

مدیر وبلاگ : ... نیاز
پیوندهای روزانه
پیوندها
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو